محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

125

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حواريان گفتند : « اى پيمبر خداى او را پيش كسان خود بريم كه با ما بنشيند و سخن كند . » گفت : « چگونه كسى كه روزى ندارد با شما بيايد ؟ » و به دو گفت : « باز گرد » و او خاك شد . و هم از ابن عباس آورده‌اند كه نوح كشتى را بر كوه بوذ ساخت و طوفان از آنجا آغاز شد . درازى كشتى ششصد ذراع بود ، به ذراع جد پدر نوح و پهناى آن پنجاه ذراع بود و بالاى آن سى ذراع بود و شش ذراع آن از آب بيرون بود و چند طبقه داشت و سه در داشت كه بعضى زير ديگر بود . از عمير ليثى آورده‌اند كه قوم نوح با وى خشن بودند و گردنش را مىفشردند تا بىخود مىشد و چون به خود ميآمد ميگفت : « پروردگارا قوم مرا ببخشاى كه نادانند . » ابن اسحاق گويد : چون در عصيان فرو رفتند و گناهشان در زمين بسيار شد و كار نوح و ايشان به درازا كشيد و نوح از آنها بليات سخت ديد و نسل به نسل انتظار كشيد و هر نسل تازه از نسل پيش بتر بود و نسل آخر مىگفت : « اين با پدران و نياكان ما بوده و ديوانه بوده كه چيزى از او نپذيرفته‌اند » و نوح شكايت به خدا عز و جل برد چنان كه او تعالى در قرآن حكايت آورده و فرموده : « * ( رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهاراً . فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً 71 : 5 - 6 ) * [ 1 ] يعنى پروردگارا من شب و روز قوم خويش را دعوت كردم و دعوت من جز فرارشان نيفزود » تا آخر حكايت . . . تا آنكه نوح گفت : « * ( لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ من الْكافِرِينَ دَيَّاراً . إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً 71 : 26 - 27 ) * [ 2 ] يعنى پروردگارا از اين كافران ديارى روى زمين مگذار . اگر تو بگذاريشان بندگان ترا گمراه كنند و جز بد كارى كفران پيشه توليد نكنند . » تا آخر حكايت .

--> [ 1 ] 71 : 5 و 6 [ 2 ] 71 : 26 و 27